Free Web Hosting Provider - Web Hosting - E-commerce - High Speed Internet - Free Web Page
Search the Web

پادشاهان صفوي- شاه اسماعيل - شاه عباس

نجواي مهرباني






پادشاهان صفوي، از شاه اسماعيل تا شاه عباس

پادشاهان صفوي، از شاه اسماعيل تا شاه عباس

درباره اتفاقات و حوادث زندگي دو پسري که از شيخ حيدر بجا ماند به ويژه اسماعيل به صورت اساسي فقط کتاب تاريخ اسماعيل که مؤلف آن تا کنون شناخته نشده، اطلاعاتي به ما ميدهد. مطابق اين مرجع، پس از مرگ سلطان علي سير حوادث چنين بوده است:

شاهزاده خانم مارتا (عالمشاه بيگم) دو پسر خود را پس از مراسم ورودشان به اردبيل به بقعه فرستاد و خود دست بکار ترتيب مراسم تدفين پسرش سلطان علي شد. روزي پس از آن ايبه سلطان و ترکمن هاي تحت فرمانش به شهر وارد شدند و به جستجوي شاهزادگان پرداختند، بر اهالي ظلم ها کردند و دار و ندار مردم را به يغما بردند. اسماعيل از بيم آنان از بقعه خارج شد و در خانه قاضي احمد کاکلي که در آن نزديکي بود پنهان گرديد. اين قاضي به مهرباني او را پذيرفت و سه روز تمام در خانه خود نگاهداشت. چون ترکمن ها گوشه و کنار خانه ها را جستجو و زير و رو ميکردند، به نظر قاضي چنين آمد که اسماعيل را بخانه زني موسوم به خانجان ببرد. اين زن، اسماعيل را که هفت ساله بود به مدت يکماه تمام در خانه خود نگاهداشت و سرپرستي کرد. فقط عمه اسماعيل موسوم به پاشاخاتون که دختر شيخ جنيد بود و با ترکمني به نام محمدي بيگ ازدواج کرده بود، گاه و بيگاه او را ملاقات ميکرد، به استثناي پاشاخاتون احدي از اقامتگاه اسماعيل اطلاع نداشت، حتي مادرش. مادر اسماعيل را تا هنگامي که ايبه سلطان در اردبيل بسر ميبرد از روي قصد و عمد از محل او بي خبر گذاشته بودند، زيرا اين فرمانده جسور که در راه رسيدن به مقصود خود از توسل به هيچ وسيله اي خودداري نمي کرد از شکنجه دادن شاهزاده خانم مارتا نيز روي نگرداند، اما او چون خود خبري نداشت نتوانست خفاگاه اسماعيل را فاش سازد. پس از سپري شدن چهار هفته، پاشا خاتون ترتيب انتقال اسماعيل را به خانه زن ديگري از طايفه ذوالقدر که پيشه اش زخم بندي و جراحي بود، داد. اين خانه در محله روملو يعني اعقاب کساني که با وساطت خواجه علي از اسارت تيمور آزاد شده بودند، قرار داشت؛ اما از آنجا که به دليل اصرار و ابرام بيش از حد رستم در نابود کردن اين دو شاهزاده صوفي، اين ناحيه شهر نيز توسط ترکمن ها مورد جستجو قرار گرفت؛ او بچه را به مسجد جمعه که در اردبيل در موضع مرتفعي قرار دارد برد. در آنجا اين زن در مقبره اي به جراحت اسماعيل پرداخت. در ضمن به مادر اسماعيل نيز پيامي فرستاد و او را از زنده بودن اسماعيل مطلع کرد. در آن مسجد يکي از صوفيان که در جنگ مصدوم و زخمي شده بود خود را مخفي کرده بود؛ هنگامي که او اسماعيل را به صوفي مزبور نشان داد، صوفي به اطلاع اسماعيل رساند که هشتاد تن از صوفياني که از جنگ ترکمن ها جان سالم به در برده اند در کوهستان بغرو نزديک اردبيل اقامت دارند و از دل و جان منتظر رسيدن فرمان هاي "پيشواي کامل" خود هستند. او آن صوفي را راضي کرد که از مسجد خارج شود و ياران خود را از ماجرا آگاه کند، بلافاصله رستم بيگ قره مانلو که بر آن صوفيان سمت رياست داشت با همراهان خود نيمه شب به مسجد آمد، اسماعيل را همراه خود به کوه بغرو در روستاي کرگان به خانه واعظي به نام فرخ زاد برد.

پس از آن چند تن از صوفيان که متنفذتر از ديگران بودند به شور نشستند تا دريابند کدام نقطه براي حفاظت اسماعيل از همه جا مطمئن تر است؛ و سرانجام همه به اين نتيجه رسيدند که شاهزاده صوفي بايد در اسرع وقت به رشت برود. ابتدا اسماعيل را به گسکر که در ولايت گيلات واقع است بردند؛ که خانداني در آنجا امارت داشت که تا مقدار زيادي مستقل بود. حاکم گسکر اميره سياوش خود از اسماعيل استقبال کرد و او را تا هنگامي که توانست به مسافرت خود به رشت ادامه دهد در خانه خود جاي داد. اميره سياوش تا نزديکي رشت اسماعيل را بدرقه کرد و آنگاه به مقر خود بازگشت. اسماعيل پس از ورود به پايتخت گيلان غربي در "مسجد سفيد" آنجا فرود آمد و اقامت گزيد. در نزديک آن مسجد زرگري دکان داشت به نام اميره نجم که از حراست و خدمت اسماعيل هيچ کوتاهي نميکرد. اقامت اسماعيل در رشت ديري نپائيد، زيرا در آن ديار نيز او را به قدر کافي در امن و امان نمي ديدند. حاکم لاهيجان واقع در مشرق گيلان اسماعيل را دعوت کرد که به نزد او برود. اسماعيل اين دعوت را پذيرفت و بدين ترتيب کارگيا (يعني امير) ميرزاعلي براي او در لاهيجان روبروي مدرسه کي افريدون جائي تهيه ديد. در اين ميان ايبه سلطان در اردبيل دستور به توقيف اوبه زخم بند داد. چندان او را شکنجه کردند تا اين زن ناگزير به اعتراف جريان واقعه شد. رستم از اين گزارش چنان به خشم آمد که دستور داد آن زن بيچاره را در بازار تبريز به ضرب خنجر بکشند. محمدي بيگ و ساير همدستان او نيز به زندان افتادند و سرانجام در برابر تأديه جريمه اي نقدي به ميزان سي هزار تنگه آزاد گرديدند.

امير لاهيجان کارگيا ميرزاعلي هر چه در قوه داشت، در مراقبت و تربيت اسماعيل بکار برد و استاد شمس الدين را که از اهالي لاهيجان بود به تعليم او گماشت تا خواندن و نوشتن بدو آموخت و به او درس قرآن داد. حتي در اين مدت هم پيروان صفوي از ارسال هدايا براي پيشوا و مرشد طريقت خود فروگذار نمي کردند و خود نيز به خدمت او ميرسيدند. اما اينها براي آنکه اسماعيل را در مخاطره نيندازند همواره بدون تأخير به آسياي صغير، قره باغ و اهر باز مي گشتند و همه اين کارها هميشه در حد اختفا بود. نجم زرگر رشتي به دنبال اسماعيل به لاهيجان آمد، برادران امير نيز خواهان معاشرت با او بودند، و بدين ترتيب کودک خردسال به خود باليد و به جوان برومندي بدل شد. برادر اسماعيل يعني ابراهيم و همچنين برادر ناتني ديگر او به نام سليمان که با او بود پس از مدتي اقامت در گيلان خواستار رفتن به اردبيل شدند. پس ناچار آنها تاج دوازده ترک حيدر را از سر برگرفتند و به جاي آن کلاه رايج ترکمني را که مخصوص آق قويونلو بود بر سر گذاردند و آنگاه به اردبيل رهسپار شدند. پس از رفتن ابراهيم، اسماعيل بيمار شد و يکسال تمام بستري گرديد؛ تا سرانجام شفا يافت. هر چند اسماعيل در نقطه دور افتاده اي همچون لاهيجان در سکوت و آرامش تمام رشد ميکرد، باز پناه دادن او براي اميران گيلاني خالي از مخاطرات و گرفتاريها نبود. مرتب سفيراني از دربار آق قويونلو به لاهيجان آمدند و نخست به صورت دوستانه و بعد به طرزي مصرانه و سرانجام به نحوي تهديدآميز تحويل اسماعيل را ميخواستند. کارگيا ميرزاعلي سرانجام به اين راه چاره که صوفيان هواخواه اسماعيل بدو پيشنهاد کردند متوسل شد؛ او دستور داد سبدي را که به طنابي بسته بود از درختي بياويزند؛ شاهزاده صوفي اسماعيل را در اين سبد گذارند و طناب را کشيدند. آنگاه او در برابر نمايندگان رستم فرمانرواي آق قويونلو ظاهر شد و سوگند ياد کرد اسماعيل در خاک و سرزمين او بسر نمي برد... پس از اين کار نمايندگان ناگزير شدند خواه ناخواه از لاهيجان بروند، اما رستم به اين سوگند دلخوش نشد بلکه ميخواست به گيلان لشکر بکشد که به دست پسر عمويش گوده (يعني کوتوله) احمد و ايبه، تاج و سر خود را از دست داد. اين واقعه در سال 902 هجري رخ داد.

بعد از رستم زوال حکومت آق قويونلو که به صورت غير قابل وقفه اي شروع شده بود از نظر تيزبين اسماعيل که شخصيت کامل و زودرس او يکي از جالب توجه ترين و بديع ترين حوادث تاريخ جهان است پوشيده نماند. هنگامي که در سال 905 هجري او يعني پسر بچه اي که هنوز سيزده سال تمام نداشت از لاهيجان خارج شد تا ميراث جدش اوزون حسن را قبضه کند تاريخ حکومت روحاني اردبيل به پايان آمد و تاريخ دولت واحد ملي ايراني سلسله صفوي آغاز گرديد.

از حکومت مغولان فقط قسمت کوچکي تحت حکومت ميرزا حسين بايقرا در هرات باقي مانده بود و در ديگر بخشهاي ايران و ترکستان و عراق استيلاگران ديگر فرمان ميراندند. با در نظر گرفتن استقبال مردم از دعوت نوربخش و انديشه ظهور مهدي(عج) و فساد اوضاع که اذهان را انباشته بود. جنبش اسماعيل صفوي، پس از کوششهاي گذشتگانش به مثابه حرکت نهايي شيعيان رخ داد و چنان توفيق بارزي يافت که تمامي شرق اسلامي را تکان داد. شاه اسماعيل توانست تمام ايران را زير پرچم خود در آورد و نزديک بود حتي آسياي صغير را ضميمه متصرفات خود سازد.

اين جنبش بيشتر سياسي بود تا مذهبي و صوفيانه، وليکن نمونه جالبي بود از بهترين روش دست يافتن به قدرت به شيوه ايراني، که به عنوان يک نمونه بارز بيانگر کليه جنبشهاي ايراني بر ضد تازيان و بيگانگان ديگر است و به روشني نشان ميدهد که داعيه داران ايراني فقط از طريق تصوف و ولايت ميتوانستند اذهان مردم را متوجه خود سازند.

شاه طهماسب چـند تا زن داشت که يکي از آنها را خيلي خيلي دوست داشت. از قضاي روزگار رمال دربار عاشق همين زن شده بود. اما به هر دري که زد و هر کاري که کرد زن زير بار او نرفت که نرفت. رمال هم کينه او را به دل گرفت.

مدتي گذشت، زن حامله شد و پسري به دنيا آورد که از بس زيبا بود چشم خلايق از ديدنش خيره مي ماند. با آمدن اين زن عشق و علاقه شاه طهماسب به آن زن بيشتر شد. اما رمال که منتظر فرصت بود يک شب يواشکي به بالين پسر رفت و سرش را از تن جدا کرد؛ چاقو را هم انداخت توي جيب مادر بچه! صبح که شد خبر به شاه رسيد که ديشب سر بچه را بريده اند. شاه دستور داد رمال را حاضر کردند تا رمل بياندازد و قاتل بچه را پيدا کند. رمال رمل انداخت و نظر کرد و هي دو سه بار زير لب آه کشيد و زمزمه کرد و هي با خود گفت نه نه ممکن نيست! مگر ميشود؟ نه اصلا شدني نيست! و خلاصه چند بار رمل انداخت و همان ادا و اطوارها را درآورد.

شاه که از فرط عصبانيت مثل مار زخمي ره خود مي پيچيد، حوصله اش سر رفت و داد کشيد آخر بگو ببينم چه مي بيني که اينقدر آه و واويلا مي کني؟ قاتل کيست؟ رمال هم که ديد نقشه اش خوب گرفته و تيرش به هدف خورده است گفت قبله عالم به سلامت باد. اينگونه که از رمل پيداست مادر بچه، قاتل است. او بچه را کشته است! شاه طهماسب اين را که شنيد فرياد زد چه مي گويي؟ مگر مي شود؟ رمال گفت تعجب و آه و واويلاي من هم از اين بود! اما خودتان که ديديد چند بار رمل انداختم و رمل اين را نشان داد. حالا هر تصميمي مي گيريد بگيريد که ديگر از من کاري ساخته نيست. شاه طهماسب دستور داد رفتند به اتاق و گشتند و چاقوي خونين را از جيب مادر بچه پيدا کردند. زن هر چه قسم خورد و آيه آورد و الحاح کرد فايده نداشت و نکرد. شاه طهماسب چون زن را خيلي دوست داشت او را نکشت و فقط دستور داد او را از قصر اخراج کردند.

اما چون همه نوکرها و کلفت هاي دربار از دست زن جز خير و خوبي هيچ چيز ديگري نديده بودند، در بيرون کردن زن طفره رفتند تا اينکه قرعه اين کار به نام رمال باشي خورد. رمال باشي هم از خدا خواسته زن را برداشت و بيرون برد. در بين راه رو بزن کرد و گفت حالا ديگر در اختيار من هستي و بايد زن من بشوي والا بلايي به سرت مي آورم که مرغن هوا به حالت گريه کنند. زن بينوا که مي دانست همه اين بلاها که بر سرش آمده زير سر رمال باشي خائن است، گفت هر کاري مي خواي بکن. پس از بچه نازنينم مي خواهم روي دنيا نباشم. رمال هر چه اصرار و الحاح کرد ديد فايده اي ندارد. آخر کار، جفت چشمهاي زن بيچاره را از کاسه درآورد و او را همراه با جنازه سر بريده پسرش تک و تنها گذاشت توي بيابان و برگشت به کاخ.

زن تنها و نالان ماند و داشت به درگاه خدا الحاح و نياز مي کرد که ناگهان سواري از راه رسيد و از زن پرسيد اينجا چه مي کني؟ زن گفت همانطور که مي بيني کور شده ام و جفت چشمهايم را درآورده اند، سر پسرم را هم بريده اند. سوار از اسب آمد پائين و چشمهاي زن را برداشت و گذاشت سر جايش، سر بچه را هم گذاشت روي تنش، بهد دعائي کرد و وردي خواند؛ در يک چشم بر هم زدن زن بينا و پسرش زنده شد. زن به دست و پاي سوار افتاد و اسم و رسمش را پرسيد. سوار گفت من حضرت عباس هستم. بعد به زن گفت اي زن زودتر به کربلا برو و آنجا ساکن شو و اسم پسرت را هم عباس بگذار و از اين حکايت هم به کسي نگو تا موقعش.

خلاصه زن خدا را شکر کرد و با بچه اش عباس راه افتاد و رفت تا رسيد به کربلا. آنجا ماند و ناشناس زندگي کرد. سالها گذشت تا عباس بزرگ شد. روزي از روزها مادر عباس کمي پول داد به او تا برود نفت و فانوس بخرد. عباس سر راه بازار رفت توي حرم امام حسين تا زيارتي بکند. همينکه رفت توي حرم، درويشي را ديد که مشغول مدح امام حسين بود و با صداي خيلي قشنگي مداحي مي کرد. عباس که خيلي از صداي گرم درويش خوشش آمده بود همه پول را داد به او و براي اينکه مادرش نفهمد کمي از آب حوض حرم را توي فانوس ريخت و برگشت به خانه. تا رسيد به خانه فانوس را داد به مادرش و تندي رفت توي رختخواب و خود را به خواب زد که اگر فانوس روشن نشد و مادرش فهميد که بجاي نفت، آب توي آن است، او را دعوا نکند. اما به حکم خدا و از برکت امام حسين آن شب فانوس بهتر از هر شبي مي سوخت و روشن تر و پرنورتر بود. صبح که عباس بيدار شد مادرش از او پرسيد نفت ديشب را از کجا خريدي؟ هر روز برو از همان جا بخر. عباس که فکر مي کرد مادرش از روي طعنه و تمسخر اين را مي گويد از ترس هر چه را که اتفاق افتاده بود، تعريف کرد. اما ديد که مادرش دروغ نگفته و فانوس روشنتر از هميشه مي سوزد. از آن به بعد عباس مداح امام حسين شد و هر روز به حرم مي رفت و با صداي رساي خود در مدح امام حسين و ديگر امامان شعر مي خواند.

روزها گذشت تا اينکه روزي شاه طهماسب پادشاه ايران به قصد زيارت آمد به کربلا. از قضا رمال باشي هم با او بود. وقتي زيارت شاه طهماسب تمام شد صداي پسرک مداح که با شيريني و گرمي بسيار مي خواند، به گوش او رسيد. شاه دستور داد او را حاضر کردند و خلعت بسيار قشنگي به او پوشاندند و مقداري سکه نيز به او دادند و روانه اش کردند. عباس با خوشحالي به خانه آمد و حکايت را براي مادرش تعريف کرد.

فراي آن روز پسرک بازهم در حرم مداحي کرد. شاه طهماسب دوباره او را احضار کرد و اين بار از او خواست که شب را پيش او بماند و برايش مدح بخواند. اما عباس گفت من اول بايد از مادرم اجازه بگيرم. شاه طهماسب او را به خانه فرستاد تا به مادرش بگويد که امشب مهمان شاه است. اما مادر عباس قبول نکرد و گفت برو به شاه بگو اين تويي که به شهر ما آمدي و مهمان ما هستي، اگر قدم رنجه کني و بر ما منت بگذاري فبهاالمراد! عباس برگشت و حرف مادرش را به شاه گفت. شاه هم پذيرفت و شب مهمان عباس و مادرش شد. از قدرت خداوند غذاي کمي که مادر عباس پخته بود کم نيامد و همه همراهان شاه از همان ديگ کوچک غذا خوردند و سير شدند!

شام که تمام شد شاه طهماسب که از کرامت آن زن و پسرش عباس پيش خدا و امام حسين آگاه شده بود؛ از زن خواست که قصه زندگي خودش را براي او تعريف کند، تا همه بفهمند که آن زن چطور مورد نظر و لطف خدا و امامان قرار گرفته.

زن آهي کشيد و گفت قصه من دراز است و سرتان را درد مي آورد از آن بگذريد؛ اما شاه طهماسب اصرار کرد. بالاخره زن با اين شرط که در حين گفتن قصه اش هيچ کس حق خروج از خانه را ندارد راضي شد که قصه اش را بگويد. شاه طهماسب هم دستور داد تمام درهاي خانه را بستند و پشت هر در دو تا نگهبان گذاشت.

بعد زن شروع کرد و همه حکايت خود را از زندگي در کاخ شاه و عاشق شدن رمال باشي به او و کشته شدن پسرش و اخراج خودش و کور شدنش و معجزه حضرت عباس و ... همه را نقل کرد و اشک ريخت. شاه طهماسب که قصه را شنيد آه از نهادش برآمد و فهميد که اين زن مومن و محترم و اين پسر زيبا و خوش صدا زن و بچه خود او هستند. همان جا اول دستور داد سر رمال باشي نامرد را از تن جدا کردند. بعد سجده شکر به جاي آورد و تاج پادشاهي را با دست خودش روي سر عباس گذاشت و او را جانشين خودش کرد

آشفتگي هاي دوران سلطان محمد خدابنده و شاه اسماعيل دوم اوضاع ايران را چنان پيچيده کرده بود که قبايل ترکمن شروع به ملک يابي براي خود کردند. زيرا سلطنت صفوي را که هنوز بر اساس معيارهاي قبيله اي قزلباشان و ترکمانان بود، رو به نابودي مي ديدند. از طرفي عثمانيان موفق شده بودند بيش از نيمي از سرزمين هايي را که طهماسب اول براي جانشينانش به ارث گذاشته بود، باز پس گيرند. ازبکان نيز در غياب سلطاني مقتدر تاخت و تاز خود را در شرق ايران آغاز کرده و مرزهاي غربي ايران را آماج حملات خود قرار دادند.

شاه عباس نه تنها در حل اين بحران ها بلکه در رساندن صفويان به اوج قله افتخار چنان مهارتي نشان داد که هنوز هم نام او مترادف قدرت و لياقت در امر کشور داري است. يکي از نکات مهم شاه عباس عدم توجه ويژه او به حوزه دين و تصوف است. برخلاف آن چه اجدادش در دوران حاکميت خود به کار مي بردند شاه عباس شان و احترامي چونان پيشينيان براي اهالي دين قائل نبود. شايد بهتر باشد بگوييم او انساني متعصب در دين و مذهب نبود.

پيش از اين گفته شد که شاه عباس به چه شکل وارد دستگاه حکومت شد. او که شاهد قتل مادر و برادرش به دست عناصر قزلباش درون دربار سلطنتي بود به شدت نسبت به آنان بد بين بود. همين بد بيني وي سبب شد که وي بعدها بسياري از سران ترکمان را از جمله استجانلو و شاملو که در ميان دستگاه سلطنت نفوذي فوق العاده داشتند را مخفيانه به قتل رساند.

از ديگر اقدامات او کم کردن محسوس و مهم سهم قزلباشان و ترکمانان در قدرت بود. شاه عباس بسياري از پست هاي نظامي را که تا پيش از اين در انحصار ترکمانان بود از آنان گرفت. از نخستين غير ترکماناني که به عنوان فرمانده عالي نظامي منسوب شد اللهورديخان بود. وي از گرجيان مسلماني بود که به سبب شهرت والاي خود لقب سلطان گرفت. بعدها به اهميت وي در نبرد او با پرتغالي ها اشاره خواهد شد.

شاه عباس در امور نظامي ايران تغييرات شگرفي ايجاد کرد. پس از آنکه نفوذ قزلباشان در ارتش ايران کم تر و کم تر شد شاه عباس اصلاحات نظامي خود را آغاز نمود. يکي از کارهاي شاه عباس دادن لقب شاهسون به دسته اي از نظاميان بود. شاهسون بازمانده قزلباشاني بودند که شديدا به شاه وفادار بودند. تشکيلات نظامي شاه عباس نيز کاملا تغيير کرد. شاه عباس يک واحد سواره نظام به نام قوللر يا غلامان خاصه شريفه با فرماندهي قوللر آغاسي، را تشکيل داد. اينان از مسيحيان اقوام مختلف تشکيل مي شدند که به تازگي به اسلام گرويده بودند و عموما گرجي، چرکسي، قفقازي و ارمني در آنها ديده مي شد. کارآمدي قوللرها به حدي رسيد که قزلباشان به عناصري درجه دو و حتي سه تقليل يافتند. در ميان غلامان خاصه، سپاه ثانوي ديگري نيز وجود داشت به نام تفنگچيان که پيشتر در دوره شاه طهماسب اول با شمار اندکي تشکيل شد. اينان عموما از فرزندان روستايي ايراني و اعراب و ترکمان انتخاب مي شدند. همچنين در دوران شاه عباس سپاه ايران به توپ مجهز شد. سِر رابرت شرلي انگليسي کسي بود که توپخانه را در ايران رواج داد. او که در سال ۱۵۹۸ م. به همراه برادرش آنتولي وارد ايران شده بود به سرعت به مشاور شاه در امور نظامي منسوب شد. اللهورديخان نيز در امور اصلاحات نظامي از مشاورت او برخوردار بود. در برخي منابع رايج است که ايرانيان پيش از اين با توپ آشنا بودند ليکن کمک برادران شرلي در تجهيز بيش از پيش سپاهيان ايران را نمي توان ناديده گرفت. ترکيب سپاه صفويان در دوره شاه عباس به اين شکل بود : ده هزار نفر غلامان خاصه، سه هزار نفر محافظان مرکب از قوللرها، دوازده هزار تفنگچي، و دوازده هزار توپچي، دسته توپچي ها با پنج هزار عراده توپ تجهيز شده بود.

اما چه شد که شاه عباس توانست اوضاع مملکت را اينگونه به سامان برساند. تکميل اصلاحات او مدتها طول کشيد، اما در پشت پرده بايد به سياست هاي او پي برد که کشور را در آرامش نگاه مي داشت. شاه عباس براي آنکه بتواند اوضاع داخلي را آرام کند مجبور بود که ابتدا حملات خارجي را به پايان رساند. او که مطمئن بود با آن شرايط ناگوار داخلي امکان برابري با عثمانيان را ندارد تن به پيماني تحقير آميز داد. شاه عباس ظاهرا در مقابل عثمانيان به شدت تحقير شد اما همين پيمان بعدها تبديل به بزرگترين اهرم براي مقابله با آنان بود. نتايج مذاکرات باب عالي استانبول بسيار ناگوار بود. بخشهايي از گرجستان و قراباغ، شهر ايروان و شروان و بخشهايي و خوزستان و لرستان و کردستان و همچنين خاستگاه نخست آنان تبريز به طور کامل در اختيار عثمانيان قرار گرفت. و در آخر بغداد نيز در اختيار عثمانيان قرار گرفت.

نخستين نبردهاي او مقابله با ازبکان بود. آرامش در مرزهاي غربي اين فرصت را به شاه عباس داد تا با تمام قوا به جنگ با ازبکان برود. شاه عباس در سال ۱۰۰۷ ه.ق هرات و مشهد را فاتحانه باز پس گرفت و سيطره خود را تا بلخ و مرو و بخارا و استرآباد کشاند. سرانجام نبرد او با ازبکان، قلع و قمع آنان و به دست آوردن دوباره غرب خراسان بزرگ بود و مرزهاي ايران را تا ترکمن صحرا کشاند.

پايان نبرد در شرق آغاز جنگهايش در غرب بود. اولين مقابله با عثمانيان در ۱۰۱۲ ه.ق بود. او توانست آذربايجان و نخجوان و ايروان را بازپس گيرد؛ سپس چغال زاده پاشا را که دست به ضد حمله زده بود در تبريز به شدت شکست داد. اين پيروزي ها با پيمان صلحي جديد به پايان رسيد و مرز ايران و ترکان تثبيت شد. اما نبرد هاي شاه عباس به همين جا ختم نشد. او توانست بعدها ماوراقفقاز را ضميمه خاک ايران کند. همچنين مناطق کرد نشين دقوق، کرکوک و شهر زور را نيز به دست آورد در جنوب نيز تا کربلا و نجف پيش روي کرد و هر دو شهر مقدس شيعيان را به امپراطوري خود اضافه کرد. بغداد نيز پانزده سال بعد مجددا به ايرانيان رسيد و نتيجه نهايي اين نبرد ها تصرف دياربکر بود.

فتوحات ديگر او به اين قرار است: در ۱۰۱۰ ه.ق جزيره بحرين به ايران رسيد. در ۱۰۱۶ ه.ق شروان نيز باز پس گرفته شد. همچنين در گرجستان کاخت را تسخير کرد و دست آخر آنکه با کمک انگليسي ها موفق به راندن پرتغالي ها از جزيره هرمز گشت.

پس از اين نبردها دوران آرامش آغاز مي شود. دوران شاه عباس عصري طلايي در تاريخ ايران است. با آنکه اکثر بلاد مسلمان در رکود به سر مي بردند شاه عباس کوشيد با توسعه راه هاي تجاري زميني و ايجاد امنيت و احداث کاروانسراهاي متعدد جريان اقتصادي کشور را رونق ببخشد. مردمان ايران نيز در اين دوران سطح رفاهي قابل توجهي را نيز کسب کردند. مي توان قدرت شاه عباس و تحولي را که او ايجاد کرده بود در شهر اصفهان ديد. اصفهان پايتخت جديد صفويان بود. توسعه بي نظير آنجا با رويکردهاي هنري و طراحي هايي بسيار زيبا اصفهان را تبديل به شهري رويايي کرد. ميدان نقش جهان اصفهان نماد دوران اوج صفوي است که هنوز پابرجاست. مسجد شاه، قصر عالي قاپو و مسجد شيخ لطف الله از بناهاي داخل اين ميدان است که در معماري بي نظيرند و همواره گردشگران اروپايي را مسخ خود مي کردند. خلاقيت هنري ايراني – اسلامي آنجا از اصفهان شهري ساخت که در ميان عوام معروف به « نصف جهان » گشت. شاه عباس با توسعه اصفهان توانست اين شهر را به عنوان نماد پايتخت هاي اسلامي به جهانيان معرفي کند.

ايران در زمان شاه عباس نه تنها اوج صفويان را مشاهده کرد، بلکه از آن بالاتر، احساس کرد که دوران شکوهمند باستاني بار ديگر بازگشته است.


 
نوشته شده / نقل شده: سايت فرهنگسرا







©2007- 2009 All rights reserved WWW.NAJVA.TK